تبليغاتX
کیمیاگر
به نام آنکه هم اینک نگاه می کند مرا

معامله با غیر خدا حماقت محض است ، زیرا تنها وعده خدا حق است .

                                                  

                                                                 کیمیاگر

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:31  توسط کیمیاگر  | 

از زندگیت لذت ببر ، چون آخر جاده زندگی ی تابلو هست که روش نوشته دور زدن ممنوع .

پ.ن: ممکنه اگه جایی ی تابلو دور زدن ممنوع رو دیدی ، بتونی دور بزنی ، اما این یکی یکم فرق داره !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط کیمیاگر  | 

پيش ما سوختگان ،  مسجد و ميخانه يکيست ، حرم و دير يکي ، سبحه و پيمانه يکيست ، اينهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظري است ، گر نظر پاک کني کعبه و بتخانه يکيست ، هرکسي قصه شوقش به زباني گويد چون نکو مينگرم حاصل افسانه يکيست ، اين همه قصه ز سوداي گرفتاران است ،  ورنه از روز ازل دام يکي، دانه يکيست .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:51  توسط کیمیاگر  | 

چند وقتی می خواستم  تو بلاگم از استادم تشکر کنم، استادی که فقط برام استاد نبودن ، چیزهای زیادی از ایشون یاد گرفتم ، خیلی چیزها ، میتونم به جرات بگم که ایشون با حرفاشون کاری کردن که من دوباره متولد بشم ، اگر ایشون نبودند من خیلی عقب تر از الانم بودم . 

امروز بعد از مدتها وبلاگشون رو به روز کردن و متوجه شدم که کسالت دارن ، بی اندازه ناراحت شدم ، خواستم از شما بزرگوارایی که به من لطف دارین خواهش کنم که همین الان ۵ تا صلوات به نیت شفای این بزرگوار بفرستین .

آدرس وبلاگشون هم اینه : http://ziaei2007.blogfa.com/

ممنونم از تک تکتون

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط کیمیاگر  | 

عشق ، تنها زمانی جاودانه و بی رخنه می ماند ، که عشق ورزیدن وظیفه ای مقدس تلقی شود .

کی یر کگارد                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:22  توسط کیمیاگر  | 

....بدبختی به تو آویزان نمی شود ،  علاقه مند به تو نیست ، بد بختی ابداع شخص توست ، تو به سیاه روزی آویزانی و این تو را در زندان محبوس می کند ، در جهنم نگهت میدارد . شجاعت یعنی دور افکندن چیزهای زشت ، چیزهای کاذب . دور افکندن همه چیزهایی که باعث درد و مرارت هستند ......

آچاریا                

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:36  توسط کیمیاگر  | 

.... خیلی جالب است که آدم منزلش را اشتباهی بگیرد . بعد هم شام را ندانسته با آدمهای اشتباهی بخورد ، توی تخت اشتباهی بخوابد و صبح هم موقع خداحافظی همه را ببوسد به این خیال که خانواده خود آدم هستند . گفت حتی آرزو می کند که کاش تمام مردم دنیا عینا شکل همدیگر بودند ، آنوقت ، آدم هر کس را که می دید فکر می کرد زن خودش است یا مادر خودش یا پدر خودش ، و آدمها همیشه هر جا که میرفتند دستشان را دور کمر همدیگر می انداختند و منظره "خیلی جالبی" می شد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط کیمیاگر  | 

امروز برای مدتی فراموشت کردم و غمگین شدم تا اینکه صدایم کردی و گفتی :

علی ، من اینجام من و فراموش کردی ؟

اون لحظه بود که دوباره قلبم روشن شد و یادم افتاد که وقتی با منی هیچ دردی ، هیچ غمی و هیچ مشکلی معنا ندارد .

به راستی که بزرگترین عذابت که از آن حرف میزنی برگرداندن نگاهت از بندگانت است ، خدایا از آتش نمی ترسم ، می ترسم دیگر نگاهم نکنی ، از این عذاب سخت تر هم مگر ممکن است ؟

می دانم که تنهایم نمی گذاری پس به راستی که من خوشبخت ترین مرد روی زمینم .

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:10  توسط کیمیاگر  | 

به یکدیگر عشق بورزید ، اما از عشق بند مسازید .

جبران خلیل جبران                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:19  توسط کیمیاگر  |